خدایا شکرت...

با همه وجودم خدا رو شکر می کنم که رضام رو دوباره بهم برگردوند... 

هیچ کس نمی دونه تو این یک هفته چی کشیدیم... 

خدایا شکرت... 

قلب

   + رز سوخته - ٥:۳٥ ‎ب.ظ ; ۱٠ دی ۱۳۸٧

...

یک ماه و نیم از شروع زندگیمون می گذره و همچنان نتونستیم برنامه مناسبی برای ساعاتمون تنظیم کنیم...

هر دومون ناراضی هستیم از اینکه فرصت نمی کنیم به کارهای متفرقه برسیم... صبح ساعت ۶ روزمون رو شروع می کنیم.. من ساعت ۵ می رسم و رضا ساعت ٨ شب... بجنبیم به خودمون شام بخوریم و یه کم جمع و جور می شه ساعت ١١-١٢ شب و وقت خواب... عین جنازه ولو می شیم و روز از نو روزی از نو!

نیومدنمون نت دقیقا به همین دلیله! شاید باورتون نشه اما گاهی به زور مجالی گیر میارم تا بامامان تلفنی حرف بزنم یا به مادر رضا زنگ بزنم!

پ.ن:

*بی شک خوبترین حادثه زندگیم هستی... :-*

*امسال یاسی روز تولدش پیشمون بود.. امیدوارم تولد به یاد موندنی شده باشه... باز هم تولدت مبارک آبجی خانمی :-*

* چرا هوای تبریز اینقدر خاک داره :(( من خسته شدم از بس دستمال به دست راه رفتم و گرد گیری کردم!!!!!!!!!

* خیلی مراقب خودتون باشید و برامون دعا کنید...

   + رز سوخته - ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۳٠ امرداد ۱۳۸٧

ســـــــلام..........

سلام

بالاخره فرصتی پیش اومد تا بنویسم! (البته همین الان هم تو شرکت دارم تایپ می کنم نیشخند)

قبل از هر چیزی از دوستای عزیزم متشکرم که لطف کردند و این همه زحمت کشیدند...  از نسیم عزیزم ممنونم که سختی راه طولانی رو به جون خرید و تو شادی مون شریک شد از داداش گلش بی نهایت ممنونم که افتخار داد و نسیم رو همراهی کرد، از فرزانه گلم بی نهایت ممنونم که از 2-3 روز قبل همراهم بود و کمک حالم شده بود.. طفلک هر جا می رفتم و هر کاری داشتم باهام همراهی می کرد...  یه تشکر ویژه از بایگوش مهربون (ساقدوش داماد چشمک) که باید بگم از قبل از عقد همراهیمون می کرد و همراه من و رضا بود و تو سخت ترین شرایط تنهامون نذاشت ...

بی شک حضور 2 نفر حسابی شکه و خوشحالم کرد ... اومدن امیر حسین، داداش گلم که به محض اینکه رسیدم جلوی درب تالار فوری به رضا گفتم: " آخی امیر حسین اومده"  و خوشحالم که خیلی خوب تو خانواده ما جا افتاده و روز مراسم هم رسما معرفی شد به همه...  و نفر دیگه هم سجاد عزیز بود که با حضورش چنان دلم رو شاد کرد که دلم میخواست جلوی در تالار بغلش کنم...

از مسعود عزیز ممنونم, هر چند خیلی کم پیشمون موند و برامون هم نرقصید! :دی همین طور سارا ویشمستر عزیز و خواهر گلش هم ممنونم که با اومدنشون باب آشنایی بیشتر رو باز کردن...

خب کسی رو جا ننداختم؟؟!

بریم سراغ ثبت خاطره اون روز و تعریفش برای دوستای گلم...

روز قبل از مراسم فهمیدم که بهار نمی تونه بیاد و کاملا شرایطش رو درک کردم، خیلی دوست داشتم اون روز باشه و از نزدیک ببینمش..کم سعادت بودیم و نشد... فرزانه مسئول هماهنگ کردن دوستای وبلاگ نویس بود و باهاشون در تماس بود.. همون روز فهمیدم آرش هم نمی یاد! و همین طور نازلی... تقریبا دیگه نا امید شده بودم از اومدن بقیه!

تا دیر وقت مشغول کار بودم و صبح زود بلند شدم و بعد از یه دوش مشغول جمع کردن لوازمی که باید ببرم آرایشگاه شدم.. هول هولکی داشتم صبحانه می خوردم که نسیم زنگ زد و آدرس دقیق خونه رو خواست... صبر کردیم تا برسه و ببینمش و بعد برم... وقتی دیدمش گل از گلم شکفته شد.. بعد از سلام و احوالپرسی و با یاسی و فرزانه و لیلون (عمه مژده) هماهنگ کردم که نسیم رو تنها نذارن و بعد بدو بدو با همسر یاسی و رضا رفتیم سمت آرایشگاه...

منتظر خبر رسیدن سانی بودم... فکر می کنم حدود ساعت 11 -12 بود که رضا اس ام اس زد سانی نمی اد!! واقعا احساس کردم تخلیه شد انرژیم... برای رضا اس ام اس زدم" اشکال نداره عزیزم حتما سخت بوده براش" ... هنوز 20 دقیقه نگذشته بود که امیر حسین از زنجان اس ام اس زد که اون هم نمی اد!!!!! اس ام اس رو تا آخر نخونده گوشی رو کنار گذاشتم!  حدود ساعت 2 بود که سجاد اس ام اس زد! فقط نوشته بود "مژگان" می دونستم می خواد بگه نمی تونه بیاد! اینقدر عصبانی بودم که خیلی بد جوابش رو دادم .. خلاصه همچین ناراحتیم رو بهش نشون دادم که طفلی اومدنیشخند و با اومدنش کلی ذوق زدم کرد...

قرار بود ساعت 3 آماده باشم و رضا همراه فیلمبردار سر ساعت اونجا بودن.. خوشبختانه از اونجایی که آتلیه داخل سالن آرایش بود وقتمون زیاد تلف نشد... بعد از 1 ساعت راهی باغ شدیم ... کلی خسته شده بودم که خانم فیلمبردار با خنده و شوخی هاش خنده ررو لبامون می آورد.. حدود ساعت 7 به سمت تالار راهی شدیم ... خنکی ماشین حسابی سرحالم کرد و همین طور آدمهایی که ما رو می دیدن... بی شک 98% ماشین هایی که کنارمون قرار گرفتند مسیر کوتاهی رو همراهیمون می کردن و تبریک می گفتن.. از پسر بچه 6-7 ساله تا خانم مسنی که تو یه وانت پیکان بود و فقط لب زد برام (خوشبخت بشی) ... اینقدر سرحال بودم که بی تابی می کردم زودتر برسیم تالار... اول برای فیلمبرداری و مراسم خوشگل کادو دادن (:دی ) رفتیم تو اتاق عقد... اول همه مهمون نانازمون مژده خوشگلم اومد تو اتاق عقد اینقدر ناز شده بود که دلم می خواست بخورمش.. دقیقا همون طوری شده بود که دوست داشتم تو عروسی خاله اش ببینمش... اینم عکسش که فرزانه زحمت کشیده:

و بعد مامان و یاسی و بقیه.......... که دیدم به به مسعود هم اومده و برای اولین بار دیدمش ... امیرحسین و بقیه هم اومدن.. خلاصه بالاخره رفتیم بالا ... وارد سالن که شدیم هر دومون شکه شدیم... تعداد مهمون هامون کم بود نگران

به همه خوش امد گفتیم و رفتیم نشستیم سر جامون... جز یاسی و خواهر رضا و دختر خالم هیچ کی نمی اومد وسط برقصه!!! کم کم داشتم کلافه می شدم که خانم فیلمبردار گفت تا داماد تو سالن هست و دوربین هم روشن مجلس همین طوریه و پیشنهاد داد ما رقصمون رو بکنیم و بعد یادبود مهمون ها رو بهشون بدیم تا داماد بره پایین...

خلاصه که  دامادمو فرستادن پایین...

(عمرا اگر بگم برخلاف تصورم چقدر رقصیدم!!!! )

مراسم خیلی خیلی خوب برگزار شد... موقع خداحافظی همه می گفتن که بهشون حسابی خوش گذشته... یکی از معدود عروسی هایی بود که به خودم بی نهایت خوش گذشت و تو کل مراسم در حال شیطونی کردن و گپ زدن و عکس انداختن با مهمونا بودم...

خدا رو شکر که شب قشنگی رو برای همگی مون رقم زد...

پ.ن:

* آرش، سانی، بهار و سجاد عزیزم هدیه هاتون به دستمون رسید.. بی نهایت ممنونم از لطفتون... خیلی خیلی دوست داشتیم که خودتون حضور داشته باشید.. اما خوب سعادت نداشتیم .. باز هم ممنونم و همین طور از نسیم عزیز که زحمت کشید و به دستم رسوند...

* از دوست عزیزمون بهزاد و همین طور شبنم عزیز که لطف کردند و 2 سال فضای رایگان برای عسلک و دل آرام بهمون دادن ممنونم و باید بگم که بنا به دلایلی سایت مژده چند وقتی هست خرابه و از روز شنبه همه تلاشمون رو می کنیم تا درست بشه.. ممکنه مجبور بشیم روی ورد پرس کار کنیم.. اگر کسی می تونه کمکی بکنه ما منتظریم لبیک بگه (چشمک)

* همین طور از سارای عزیز و خواهر گلش ، داداش امیرحسین، بایگوش نازنین ممنونم بابت هدیه هاشون

* لازم به توضیح هست که دوست داشتم همه دوستانم رو دعوت کنم، اما خوب شرایط مهیا نبود و نشد...

* تو اولین فرصت برای همه دوست های وبلاگی عکسمون رو ارسال می کنیم...

   + رز سوخته - ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ تیر ۱۳۸٧

دلشوره.. استرس... هیجان

تو خونه خودمون ساکن شدیم و تا همین ٢-٣ روز پیش بدو بدو می کردیم برای جمع و جور کردن وسایل!!!‌

نمی دونم چی بگم کمتر از ٢ هفته به مراسممون مونده و هزار تا حس جور وا جور دارم.. استرس وارد شدن به جمعی که همه چشم دوختن به در تا تو وارد بشی! از طرفی هیجان دیدم دوستان وبلاگی تو یه همچین جشنی که این همه برام مهمه (که البته امیدوارم به عهدشون وفا کنن و بیان و حالمو نگیرن :دی )

خلاصه حسابی قاراش میشم !!‌

حسابی هم خسته ایم... یه آقای مهربون هم اینجا لم داده کنارم و داره چرت می زنه از خستگی !‌

بفرمائید بریم شام؟ :دی

فرصت کوتاهی پیدا کردم تا بیام و بگم تو چه حس و حالی هستیم!‌ برامون دعا کنید لطفا :-)

هر دومون دوستتون داریم...

تا نوشته بعدی که احتمال قوی بعد از جشنمون هست (بعد از ١٣ تیر) خدانگهدار..

به امید دیدار دوستان چشمک

   + رز سوخته - ۸:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳۸٧

با شرمندگی فراوان!!!!

با شرمندگی فراوان سلام
دعوام نکنید که می دونم خیلی دیر کردم! راستش گرفتاری های جشن و خونه و غیره و ذالک یه طرف خستگی و بی حوصلگی کار هم یه طرف دیگه! منم این وسط!!! همه دست به دست هم دادن تا یه مدت طولانی نتونم اینجا رو آپدیت کنم ...
اما جونم براتون بگه از روند کارهامون که شکر خدا و به لطف خدا خیلی خوب پیش رفته و امیدوارم از این به بعدش هم همین طور خوب پیش بره ...
برای تهیه و تدارک ملزومات مراسم!!!! خیلی زیاد نگران آرایشگاه و فیلمبردار بود که خیلی جالب حل شد! تالاری که برای مراسم گرفته بودیم خودشون فیلمبردار و آرایشگاه آشنا داشتن و ما هم با بررسی که کردیم دیدیم هم کارشون خوبه و هم قیمت هاشون و از طرفی هم چون یکجا کار انجام می شد و آتلیه کنار آرایشگاه بود خیلی تو وقت صرفه جویی می شد...
خلاصه که با فیلمبردار قرار داد بستیم و به آرایشگر هم بیعانه دادیم.. امیدوارم همونی بشه که دوست داریم
ما مشکل ماشین برای مراسم هم داشتیم که آقای فیلمبردار برامون حل کرد ! اون هم از طریق آشنایی که خودش داشت به قیمت باور نکردنی ای دسته گل عروس و ماشین رو بهمون پیشنهاد داد....
کارت های مراسم رو هم با کمک یاسی و بایگوش سفارش داده بودیم که زحمتش رو باز هم مامان و یاسی کشیدن و فقط مونده بیاریم با خودمون تبریز و روی پاکتهاشو بنویسم...
و اما مهم ترین موضوع قضیه یعنی خونه گرفتن که تونستیم یه خونه خیلی ناناز و خوشگل تو تبریز بگیریم
خودم هم باورم نمی شد خونه به این خوبی پیدا کنیم!
خلاصه که تا اول خرداد خونه رو تحویلمون می ده و ما هم تا یه کم تمیز کاری کنیم و مرتب کنیم خونه رو من باید برای پرو لباس هام بیام کرج... اونم یه روزه!!! 10 خرداد می یام و شب هم بر میگردم و جالب تر اینکه همون هفته 3 شنبه اش می ام که وسایلم رو بیاریم تبریز...
مامانی گلم.. خاتون خونمون بی نهایت زحمت کشیده.. البته که نباید زخمات یاسی خوش سلیقه -م رو فراموش کرد... اگر بدونید چقدر خوشگل برام گلدوزی کرده ... اگر بدونید چقدر ناز برام مروارید دوخته روی لحاف هام... همه رو عکس هاش رو می ذارم .. البته به محض اینکه بریم خونه جدید و خطمون رو منتقل کنیم به اونجا...
خلاصه که سخت بی تاب روزهایی هستم که برم تو خونه خودمون...
باز هم دعا رو فراموش نکنید که مژگان- رزسوخته- دختر آفتاب منتظر نتیجه دعاهای قشنگتونه...
پ.ن: تولدت مبارک رونیکا جان

   + رز سوخته - ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٧

هستم و نیستم!

سلام
سال نو مبارک همگی باشه.. با همه وجودم آرزو می کنم روزهاتون پر از شادی و نشاط و عشق باشه...
راستش فکر می کردم تو تعطیلات فرصتی بشه بیام و بنویسم اما برخلاف تصورم فرصت سر خاروندن رو هم نداشتم!
ببخشید تاخیرم رو.. (البته اگر کسی سراغمو گرفته باشه )
همون طور که می دونید(با توجه به این پست ) از ۱۹ اسفند ۸۶ کارم رو تو تبریز و تو یه کارخونه خودرو سازی شروع کردم... تو محیط کارم تقریبا همگی اختلاف سنی کمی با هم داریم (با اختلاف ۶ سال) و همین باعث شده ارتباط خیلی خیلی خوبی با همکارها برقرار کنم.
موقتا تو قسمت حسابداری مشغول هستم و با فاصله ۲-۳ ماه کارم رو تو کارگزینی شروع می کنم (به عنوان مسئول کارگزینی)
تو این فرصت مجالی دارم در کنار کارم در مورد کارگزینی و نحوه کار و قوانین و مقررات تحقیق کنم... و حتی اگر بشه برم تو کارخونه یا مرکزی و فعالیتشون تو این قسمت رو بررسی کنم.. اما تا حالا موفق نشدم اطلاعات زیادی به دست بیارم... امیدوارم هر کسی می تونه کمکی کنه ازم دریغ نکنه...
تعطیلات پر کاری رو پشت سرگذاشتیم و حسابی هم خسته ایم..
برامون دعا کنید این روزها رو آروم تر و کم تنش تر ژشت سر بذاریم...
* برای دوستانی که من و همسرم رضا رو می شناسن بگم که مراسم ازدواجمون روز ۱۳ تیرماه تو کرج هستش که البته کارتها برای دوستان ارسال خواهد شد  هر چند دوست داشتیم روز تولد من باشه مراسممون اما چون وسط هفته می شد میسر نشد...
* کرجی های محترم آدرس آرایشگاه عنایت بفرماییددددد :دی

   + رز سوخته - ٧:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱٤ فروردین ۱۳۸٧

غیبت

خب بالاخره این پرشین بلاگ واسه من (!!!)‌ باز شد. اما فرصتی پیدا شد که یه کم فکرم استراحت کنه (مثلا!)

روزا همین طور تند و تند داره می گذره! هر روز با یه حس و حال جدید! هر روز با یه تغییر...  خرید جهیزیه شروع شده و یه تقریبا ۵۰٪ خرید ها رو انجام دادیم، اما یه عالمه کار نکرده داریم! یه عالمه وقت کم آوردیم! طفلک خاتون که هر روز کار داره.. الان هم داره خونه رو برای عید تمیز می کنه و مثل هر سال کمک زیادی نمی تونم بکنم! اینقدر ضعیف شدم که خیلی خیلی زود خسته می شم...باز هم خدا رو شکر ...

امروز جمع کردن یه سری از وسایلم و کارتون کردنشون اینقدر غم زدم کرد که کم مونده بود بزنم زیر گریه!  حس اینکه این خونه رو دارم ترک می کنم، اتاقم.. جایی که برام همیشه آرامش به همراه داشته و هر کسی که وارد اتاقم می شه جو آروم اتاقم رو کاملا حس می کنه... دکوراسیون اتاقم... برای همه اینها دلم تنگ میشه.. حتی برای همین میز کامپیوتری که بعد از ۶-۷ سال ( شایدم بیشتر) به سر و صدا افتاده..

نمی دونم هچ وقت نتونستم نگرانیمو بابت تنهایی مامان و بابا بروز بدم.. با اینکه خونه یاسی تا خونه ما فاصله ای در حد ۲ دقیقه داره اما نگرانشونم...

بعد از این همه مدت اومدم اینجا غر زدم :دییییییییی

* ۲ ماه پیش تو یه همچین ساعت هایی یکی از بهترین شب های عمرم رو سپری می کردم که تا آخرین نفس هام یادم خواهد موند...

پ.ن: کسی با لود شدن این قالب مشکل داره؟

   + رز سوخته - ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ ; ٧ اسفند ۱۳۸٦

گل ياسم...

یادش به خیر....

چقدر زود بزرگ شدیم.. هنوزم وقتی به بچگی هامون فکر می کنم یاد گونی اسباب بازی ها می افتم... یاد وقتایی که بچه ها رو جمع می کردم تو حیاط و از صبح تا شب بازی می کردیم..   یاد روزی که من اول دبستان بودم و تو یه مدرسه بودیم... یادته اون روزی که نمی دونم آبله مرغون گرفته بودی یا سرخک و خانوم مجیدی مستخدم مدرسه داشت تو رو می برد خونه... منم با اضطراب از پنجره کلاس نگات می کردم.. یاد روزی که کلاسمون آتیش گرفته بود و من واسه نیمکتم گریه می کردم ..

یادش به خیر یاسی... می دونی یه عالمه حرف قلنبه شده بیخ گلوم.. چند روزیه می خوام بنویسم... می دونی چی بهونه اش شد؟ عروسک خوشگلی که برام خریدی... نمی دونی چه لذتی داشت دستمو گرفته بودی و می کشوندی سمت عروسک فروشی... حس خیلی قشنگی داشت برام...

می دونی خواهر کوچیکه بودن خیلی مزه داره.. مخصوصا وقتی خواهر بزرگه تو باشی... آخ که هنوز لذت خوردن اون کالباسی که  یهو هوس کردم و تو سریع برام خریدی زیر زبونمه...(شیکمو نیستماااااا   )

مرسی که همیشه همرام بودی و هستی... دلم میخواد همه دست تو دست هم بریم به سمت روزهای روشنی که منتظرمونه... روزهای آینده رو حسابي  روشن می بینم..

نشد اون طوری که میخوام بنویسم و حسم رو بگم... دلم میخواد بدونی دوست داشتنی من هستی و عاشقانه دوستت دارم...

اینم عکس خرگوشی خوشگلم که یه کاپشن خیلی خیلی خوشگل هم تنشه

پ.ن: بی صبرانه منتظر خوندن داستان جدیدت هستم...

 

   + رز سوخته - ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱٤ بهمن ۱۳۸٦

:-*

هی نوشتم و هی پاک کردم!  از لحظه های ناب و قشنگی که بهم هدیه کردی و می کنی نوشتم و باز هم نشد اون چیزی که حق مطلب رو ادا کنه...

نازنینم ۱ ماه از اون روز قشنگ می گذره و تو این ۱ ماه هر روز به شکلی دوست داشتنت رو بهم نشون دادی...  

بهت افتخار می کنم و به خودم می بالم وقتی دست تو دست و شونه به شونه ات راه می رم..  دوستت دارم و برای هر لحظه حضورت تو زندگیم خدامونو شکر می کنم...

امیدوارم خداوند کمکمون کنه هر روز این جونه کوچیک رو بارور تر کنیم...

 

   + رز سوخته - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ۸ بهمن ۱۳۸٦

بی حوصله!

* رسما اعلام می کنم حاضرم هر کسی که کار زیادی داره و قادر به انجامش نیست رو کاملا مجانی یاری کنم!  اینقدر بیکاری و فکرای مختلف فشار میاره که حد و حساب نداره!!!!‌

* کاملا بی حوصله و بی رمقم!!! اینقدر که بعد از چند قدم راه رفتن خسته میشم و اینقدر بی حوصله هستم که گاهی شنیدن صدای مژده هم عصبیم می کنه. (مژده رو به این خاطر مثال زدم که اکثر شما می دونید چقدر عاشقش هستم)

عجیب دارم برای بی حوصلگی هام دنبال دلیل می گردم! اولین چیزی که بهش گیر می دم این ورم معده لعنتی هست که با خوردن قرص دچارش شدم و هنوز ۱ ماه دیگه باید این قرص ها رو بخورم و احتمالا ورم معده رو هم تحمل کنم! دکتر جان فرمودن اگر بعد از خوردن قرص ها خوب نشد می شینیم فکر می کنیم که بری اندوسکوپی :-ss یا نه!؟! دعا کنید خوب بشم :)

دومین دلیل رو دور بودنم از رضا می دونم و این فاصله مکانی که وجود داره و دل تنگی های عجیب و غریب خودم!! :|

دلیل سوم رو ربط می دم به مرض افسردگی و بیکاری این روزام!!!!!!!‌

* تو مودی هستم که کوچکترین انتقادی که ازم بشه حمله ور می شم :|‌ حتی اگه یه دختر بچه برگرده بهم بگه چقدر جوش داشتن تو صورت بده و تو فقط به بهانه شنیدن نام حضرت ابوالفضل خشمت رو با اشک قورت بدی تا دل دخترک رو نشکنی :|

* دنبال راهکار می گردم برای همه اون چیزایی که نوشتم! میشه کمک لطفا ؟ :(

* خوندن تبریک ازدواجت تو وبلاگ هایی که اصلا نمی شناسیشون عجیب به دل می شینه :)

* دستام خسته شد از نوشتن :|‌ راست میگه خانوم همسایه! باید قوی بشم تا بتونم این هیکل رو تکون بدم!!!!!‌

*شدیدا به دعا و امواج مثبت دعاهاتون نیاز دارم ازم دریغش نکنید :)

   + رز سوخته - ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱ بهمن ۱۳۸٦